Been Through~×

 

Been through ~ EXO ×

 

지나갈 테니 지나갈 테니

지나갈 테니 이미

회색 빛 하늘 위엔

분명히 더 밝은 빛이

먹구름 걷힌 뒤엔

눈부시게 빛날 테니

You shine like the stars

You light up my heart

오늘의 시련 끝엔

찬란하게 나를 비춰

  • ۱۳
    • Vani =]
    • يكشنبه ۱۷ اسفند ۹۹

    ×

    اینکه بعد از مدت ها سنگ بی احساس بودن الان می تونم گریه کنم بهتره..؟

    یا اینکه نمی تونم هر لحظه جلوی اشک هام رو بگیرم؟

    کدامش؟

    سنگ بودن یا جوی روان اشک بودن..مسئله اینست..آری!
     

    ×نظرات باید بسته بمونه =))

  • ۲۷
    • Vani =]
    • يكشنبه ۱۷ اسفند ۹۹

    درک نمی کنم!!!

    درک نمی کنم این همه تفاوت را !

    من برای هر کلمه سخنم در به در به دنبال تشبیهی ادبی می گردم..

    تو برای هر ثانیه عادی حرف زدنت مرا لغت نامه نیاز می کنی..!

    مگر مجبوری صبح تا شب کلماتت را به فحاشی آمیخته کنی دوست من؟!

    به خدا قسم فحش های نا آشنا ی درون هر کلمه ات برایت ارج و عزت نمی سازد!

     

  • ۳۸
    • Vani =]
    • شنبه ۱۶ اسفند ۹۹

    یاقوت..بانوی قرمز پوش! تصحیح می شود:" پارت یک!"

    خورشید خمیازه کشان آرام آرام سرش می افتد بر  شانه ی کوه و بعد از یک روز طولانی دیگر با کم شدن پرتو اش آسمان را وداع می گوید.

    هوا تاریک شده و تمام طبیعت منتظر مهتابند تا دوباره با ناز فراوان بیاید و به ستاره های ریز و درشت آسمان افتخار همنشینی شبانه بدهد.

    بعد از انتظار همگان مهتاب در حالی که گوشه های دامن سفید همچو برفش را در دو انگشتش بالا گرفته با وقار جذابش راه را می پیماید و به جایگاه مخصوصش در میان آسمان می رسد.

    از پشت پنجره شکوهش را تماشا می کنم. مثل یاقوت درخشانی در بین ستاره ها می درخشد.حق دارد که انقدر به زیبایی قابل تحسینش مغرور باشد.!

    همان طور که در افکارم سعی می کنم کلماتی در خور وصف دلربایی مهتاب سرهم کنم با صدای خانجون به خودم می آیم که مرا برای شام صدا می زند. سعی می کنم به تقلید از وقار مهتاب خیلی آرام و محکم قدم به سمت میز غذا بردارم.

    اما گویا به جای اینکه خانجون غرق هیبتم شود و زبان به تحسین من بگشاید بیشتر مرا یک دلقک نا وارد در تقلید دیده و قاقاه به حرکات ناشینانه ام برای غرورمندانه راه رفتن می خندند. بعد از ناکامی در تقلید از مهتاب با لب و لوچه ای آویزان به سمت میز خیز برمیدارم و سرجایم می نشینم.

    خانجون که تلاش شکست خورده ام را نظاره میکند از آن لبخند های ملیح زنانه اش تحویلم میدهد و در حالی که سعی دارد بشقابم را پر از غذا کند می گوید:" عزیزکم قربون اون موهای منگوله ای و چشم های زیتونیت.. لازم نیست از کسی تقلید کنی تو همین جوری که هستی برای من تک ترین نوه ی دنیایی! اصلا میدونستی من اگر کل دنیا رو هم بگردم نمیتونم یه نوه مثل تو برای خودم پیدا کنم!؟"

    با تمجید هایش با آن لحن نقلی اش دلم آب می شود و دست به موهایم میبرم و نازشان می کنم و باروی گشاده ادامه میدم:"  معلومه که هیچ جای این دنیا منو پیدا نمی کنی! " کمی فکر میکنم و با نگرانی ادامه میدم:" ولی خانجون اگه کسی رو مثل من پیدا کردی بعد اگه دلت خواست اون نوه ت باشه..میشه بهم قول بدی براش قصه تعریف نکنی ! آخه میترسم بفهمه قصه هات چقدر شنیدنی ان اون وقت دیگه تو رو به من پس نده!" وقتی نگرانی چشمانم را می بیند بشقاب پر از غذا را روبه رویم می گذارد. دست لرزانش را روی سرم میکشد و ادامه می دهد:" بی خودی نگران نباش! هر چقدرم از دست تو شیطون خسته بشم انقدر خرفت شدم که نتونم برم دنبال نوه ی دیگه ای بگردم.تا آخر عمرم تو نوه ی خود خود خودم میمونی!" لب خندی که در آخر حرف هایش به لب هایش می نشاند قلب آدم را قلقلک می دهد. ریز خنده ای میکنم و شروع به خوردن می کنم. در حالی که لپ هایم پر از غذا شده اند چیزی به ذهنم میرسد و سریع به زبان می آورم که:" خب پس حالا که این جوریه خانجون قول میدی امشب برام قصه بگی؟!" لقمه ای که دردهانش است را قورت میدهد و میگوید:" به شرطی که قول بدی همه ی غذات رو بخوری !" سریع لقمه ها را وارد دهانم میکنم و بعد از تمام کردن غذایم سریع دندان هایم را مسواک میزنم و بعد از پوشیدن لباس خوابم به رختخوابم میروم و منتظر خانجون میشوم.

    همان طور که سر جایم دراز کشیده ام به خانجون در حال جمع کردن میز غذا نگاه میکنم .دستم را زیر سرم میزارم و به راه رفتنش دقت می کنم. با اینکه نمیدونم چقدر از مهتاب کوچک تر یا بزرگ تر است خیلی ماهر است.حتی وقارش از غرور مهتاب هم ستودنی تر است. در دلم آرزو می کنم که یک روزی بتوانم مثل خانجون رفتار کنم که آرام میاید و کنارم دراز می کشد.

     

    لب هایش را تر می کند و با لبخند همیشگی اش شروع می کند:

     

    یکی بود و یکی نبود. دخترکی به اسم یاقوت در رشت زندگی می کرد. خورشید و مهتاب می آمدند و میرفتند.هرروز پشت سرهم روزی پس از روزی دیگر و همین طور تکرار و تکرار تا  بعد از بیست و چندی گذشت از قایم با شک بازی ماه و خورشید یاقوت قد کشیده بود و حالا یک دختر بزرگ شده بود.

    روزی از روزها که هیچ کس نمی داند چه شد و چگونه بود یافوت با مردی آشنا می شود و دخترک با آنکه حتی چهره ی مرد را ندیده بود یک دل نه صد دل دلباخته ی آوای صدای مرد شده بود.

    همین طور که عشق مرد در دل یاقوت جوانه بزرگ می کرد و این جوانه روز به روز تشنه تر به دیدار یارش می شد. مرد هم که مشتاق ملاقات دخترک بود .با دخترک قراری برای دیدار می گذارد تا او را از نزدیک ببیند.

    دختر در روستای شمالی و شرجی دریا پرورانده شده بود و مرد یک پر مشغله ی شهری که در دود و دم تهران نفس کشیده بود.

    با هر تفاوتی که میانشان زبانه می کشید مرد قرار را این طور میگذارد که یاقوت به میدان فردوسی تهران بیاید. تا یکدیگر را ببینند.

    و برای اینکه از چهره ی یکدیگر بی خبر بودند مرد به یاقوت می گوید که لباس و کفش و کلاه قرمز بپوشد که یار بتواند او را از جمعیت پیدا کند وبه سویش آید.

    دخترک دل نازک قبول می کند و صبر می کند تا اینکه روز قرار فرا میرسد. همان طور که قول داده است باید با پوشش قرمز به قرار برود تا مرد او را از میان جمعیت مردم تک بیند و به سویش آید.

     

    در میان تعریف های خانجون به خیال خودم فرو میروم و من قصه را به جایش ادامه میدهم:جتما یاقوت صبح از خواب پا شده.به صورتش آب میزنه و تو آینه صورتش رو نظاره میکنه و با خودش به این فکر میکنه که به اندازه ای که رخش دل یار را ببره زیبا هست یا نه. بعد از آن حتما هول هولکی لقمه ای در دهنش گذاشته و رفته سراغ کمدش. یک پیرهن قرمز اناری از کمد بیرون میکشه و میپوشه. بعد جوراب های سرخ و قرمزش رو به پاش میکشه و بعدش نوبت موهاشه.موهاش رو بالای سرش جمع میکنه و بعدمیره دم در و پاشنه کفش های قرمزش رو ور میکشه. بعد یه بقچه ی کوچولوی قرمز به دستش میگیره و بدو میره سمت در. در و باز میکنه وراننده تاکسی رو میبینه که منتظرشه. دستگیره در ماشین رو میکشه و سوار تاکسی میشه. بعدش راننده ازش آدرس میخواد و یاقوت خیلی آروم آدرس تهران و میدون فردوسی رو به دست راننده میده.

     

    خانجون دستش را روی موهایم میگذارد و افسار تعریف قصه را در دست می گیرد:"

    بعد از راهی طولانی یاقوت می رسد به تهران . شهر شلوغی که همه چیزش برایش غریب است...

     

    پ.ن: حس کردم برای اینکه خسته نکنمتون پارت بندیش کنم بهتره تازه حوصلم هم سر رفته بود میخواستم ببینمتون اینم تموم نمیشد و همچین گفتم ستارم رو هم روشن کنم که از یادتون نره :")

    پ.ن: این داستان انقدر برام مهم بود که حتما باید مینوشتمش!

    از این جاهم نخونین خودم تو وب خودم پینوندش میکنم.اصلا میزام تو منو!

    پ.ن:خیلی وقته تو پیشنویسمه..ولی میدونین محرکم برای نوشتنش این آهنگه#_# بود که اگه بیان ادا در نمی آورد میزاشتم اول وب =/

    پ.ن:30 تا ستاره دارم خدایا مددی!

    پ.ن:قالب رو دیگه عوض نمیکنم ولی در یه فرصت مناسب عکسای هدر رو عوض  میکنم =))

    پ.ن: جاتون خالی نیم ساعت پیش به طرز وحشت ناکی با بلندگوها اهنگ گذاشتیم با آیلین یه عالمه رو تخت بالا پایین پریدیم..{خنگولم شما نیستین..خودمم! *-*}

    پ.ن: به به چقدر پی نوشت..@_@

    پ.ن:۳۸ تا بازدید ۸ تا کامنت..مرسی واقعا!

     

  • ۱۶
  • نظر [ ۱۷ ]
    • Vani =]
    • جمعه ۱۵ اسفند ۹۹

    پرت و پلا #1

    1-امروز به این پی بردم که نسبت به سال های قبل خــــــیــلـــــی تو درس خوندن کند شدم.مثل یک لاک پشت پیر که برای حل کردن یک صفحه از ریاضی حداقل یک ساعت زمان هدر میده.

     

    2- یاد گرفتم چطور به بهترین نحو ممکن پفیلا درست کنم..فقط باید یکم تمرین کنم که انقدری زیاد ذرت نریزم که تهش یه سینی گنده پفیلا پس بگیرم ._.

     

    3-دلم خیلی نقاشی میخواد ولی احساس میکنم اگر برم سراغ عشق اول و آخر زندگیم..به درسام و مسئولیت هام پشت کردم =/

     

    4-آیلین _آبجی کوچیکم_ اگر من بتونم قطعا اون بدون لیسانسه ها دیدن شب و روزش سر نمیشه .

  • ۱۶
  • نظر [ ۱۹ ]
    • Vani =]
    • چهارشنبه ۱۳ اسفند ۹۹

    ناشناس بازی #2

    بی زحمت دکمه ی ناشناس رو فعال کن...:)

    خب حالا بزار دلت بنویسه!

    نه فقط برای من!

    برای همه!

    برای هر کسی که فکر می کنی باید! :)

    به قول شاعر:

    هیچ آدابی مجو..

    هرچه می خواهد دل تنگت بگو..=)

     

    +عجیبه که باید یه عالمه ریاضی حل کنم و یه عالمه هم شیزیک {معلم علوممون درسای ترکیبی شیمی و فیزیک رو به این اسم مستعار مزین کرده *-*} بخونم ..ولی الان اینجام! 

    خب بفرمایین از این طرف سمت میز ناشناساست.. گرچه امیدوارم مثل قسمت اول گیج نشم! @_@

  • نظر [ ۹۷ ]
    • Vani =]
    • دوشنبه ۱۱ اسفند ۹۹

    تو فقط یک خیال پرنده بودی..!

    چون هر وقت بهت نیاز داشتم نبودی...

    هر وقت به حرف زدن باهات ؛به شنیدن صدات ؛ به لمس دست هات احتیاج داشتم نبودی..

    چون هر وقت زخم خوردم مرهمم نبودی..

    چون هر وقت به اشک ریختن تنها شدم لبخند بعد از بغضم نبودی...

    چون هر وقت درمونده بهت پناه آوردم سرپناهم نشدی..

    چون در تمام مدت تو فقط یک خیال بودی..!

    خیالی که نباید انقدر بهش پر و بال پرواز می دادم..

    که این جوری باله هاش مثل خنجر رگه به رگه دیواره ی قلبم رو زخم بزنه..

    نباید ها..مثل تیر در ذهن آشفتم پرواز می کنند و احساس و منطقم را زیر سوال می برند..!

    نمی تونم جلوی تیر رها شده را بگیرم..نمی تونم نباید هایی که نباید برایت انجام می دادم را پس بگیرم..

    اجازه میدم تیر ها ذهنم را هم مورد هدف قرار بگیرند..

    اجازه میدم که به خاطر تو برای چندین و چند بار دیگر نابود شوم..خرد شوم و بشکنم..

    ولی با تمام این ها در عجبم که من هنوز ناشیانه دوستت دارم..

  • ۲۲
  • نظر [ ۱۳ ]
    • Vani =]
    • دوشنبه ۱۱ اسفند ۹۹

    چالش ۲# سوفیا :)

    راستی منبع چالش اینجاست!

     

    1. دوست داری چه چیز دنیای مجازی واقعی بشه؟

    محبت ها و تعریف و تمجید هایی که خیلی هاشون دروغین و یا از سر احساس وظیفست.

     

    2. کدوم شخصیت تو فیلم ها یا برنامه کودکاست که اداشو در میاری یا صداشو تقلید میکنی؟

    من کلا نصف بار طنز خونه رو به تنهایی به دوش میکشم به خاطر همین بستگی داره چه چیزی تو خونمون بحثش ترند باشه..

    _ادای فامیلامون و خانواده رو هم میتونم خیلی خوب در بیارم.XD!

     

    3. چه ساعت یا ساعت هایی توی طول روز حس بهتری بهت میده؟ 

    کلا اگر تنها باشم راحت تر دیوونه بازی در میارم و با خودم کیف می کنم =) ولی خب شب هایی که بیدار میمونم یا صبح زود که هوا هنوز گرگ و میشه و کلا خونه ساکته رو بیشتر دوست دارم.

  • ۱۷
  • نظر [ ۱۸ ]
    • Vani =]
    • يكشنبه ۱۰ اسفند ۹۹

    کاش ممنوع می شد ...!

     

    حس می کنم این همه تصویر از کسی که دیگه وجود نداره عجیبه.

    فیلم هایی هم از او داریم که هر وقت فیلم های او را می بینم و صدایش را می شنوم ,کمی می ترسم.

    صدایش از اون صداهایی بود که تا عمق وجود آدم نفوذ می کنه.

    کاش دیدن فیلم و عکس آدم هایی که نیستن یا به قول مامان بزرگ اونایی که از بین ما رفتن ,ممنوع می شد..

     

    _دختر پرتقال×یوستاین گاردر

     

  • ۲۷
  • نظر [ ۳ ]
    • Vani =]
    • يكشنبه ۱۰ اسفند ۹۹

    اعتراف می کنم..!

     

     

    من اعتراف میکنم که توان عاشق شدن دارم، اما توان عاشق ماندن را ندارم. عاشقی تحمل میخواهد. تحمل اینکه یک روز به خودت بیایی و ببینی آنچیزی که فکر میکردی در وجود طرف مقابلت کشف کرده ای، فقط به درد اوهامت میخورد، از لحظه کشف به بعد باید نقش بازی کنی و من تحمل قسمتِ نقش بازی کردنش را ندارم!

     

    ×تاریکی معلق روز، زهرا عبدی

     

  • ۲۹
    • Vani =]
    • شنبه ۹ اسفند ۹۹

    تق تق..کسی هست؟!

     

    جایی اراده فروشی سراغ ندارین ؟!

    می دونین !؟

    نه نمی دونین چقدر به خودم دارم لعنت میفرستم که اندازه یه ارزن هم اراده ندارم! 

    واقعا میخواستم یه خدا قوت جانانه خدمت..اهم..اهم..اون کسایی که پاشدن رفتن عرض بکنم!

    واقعا خدا قوت پهلوون! خسته نباشی دلاور!

     

    خلاصه که الان همه جا بازه آماده هرگونه فحش و ناسزا و پنج شیش هفت هشتی هستیم!

    خصوصی رو هم بچه های هلال احمر و اورژانس مستقر شدن اگه همه تون ریختین اونجا زلزله شد بهتون چادر بدن و کمک های مردمی هم میگم بیارن خدمتتون..!

    ولی خداوکیلی قبل از آماده کردن خشاب فحش هاتون..یه دقیقه من رو این گربه ی کوچولوی لطیف تو عکس تصور کنین..!

    خب..الان دلتون میاد اون همه ترکش فحش رو نشونه بگیرین زیر این پست و تو خصوصی؟!

     

    راستی دیدم نمی تونم هیچ کدومتون رو قانع کنم وبتنو نبدین/باز کنین..

    گفتم خودم وبمو باز کنم که حداقل تو کارنامه ی کاریم یه مورد مثبت برگشت از سیاهی داشته باشم.!

    الان فرض کنین من مثلا آیسان رو برگردوندم..!

     

  • ۲۶
  • نظر [ ۳۶ ]
    • Vani =]
    • شنبه ۹ اسفند ۹۹

    اصلا مهم نیست..

     

     

     

     

    {حتما پلی بشه!!}

     

    اصلا مهم نیست که این جوری شد..اصلا مهم نیست که باهام حرف نمی زنی ...اصلا مهم نیست که نمی خوای دیگه کنارم باشی..اصلا مهم نیست که هر وقت می خوام دزدکی دوباره چشماتو ببینم بهم اخم می کنی..اصلا مهم نیست که تو جمع برای همه قهقهه می زنی ولی با دیدن من انگار یه زخم خورده ی هزار ساله ای..اصلا مهم نیست که از دیدن خنده هات هم محرومم کردی..اصلا حرفایی که بهم گفتی مهم نیست..اصلا مهم نیست بهم گفتی فراموشم کن..اصلا مهم نیست زدی زیر همه ی قولامون...اصلا مهم نیست که حالم رو نمی پرسی..به درک که نگرانم نیستی!اصلا برام مهم نیست...

    اصلا مهم نیست که می گی حالت خوب می شه..این تویی که یکی رو داری که بجای من حالتو خوب می کنه..! خوب کردن حال! دلداری دادن..همدردی های لعنتی و دروغین..!کاری که همیشه برات می کردم و  اصلا مهم نیست تو حتی نمی فهمیدی چقدر دلم نگرانته.. اصلا مهم نیست که چقدر از من بهتره..اصلا مهم نیست که گفتی دیگه بهم زنگ نزن..اصلا مهم نیست که جلوی همه گوشیمو گرفتی شمارتو پاک کردی تا به همه نشون بدی که این دختر ضعیف لعنتیو پرت کردی کنار آشغال دونی دلت...اصلا مهم نیست بدون من چقدر حالت خوبه..اصلا مهم نیست که من بعدت چقدر شکستم..اصلا مهم نیست هنوز شبا بهت فکر می کنم و تصور می کنم که کاش همه ی این ها خواب بود...اصلا مهم نیست که هر صبح با باز کردن چشمام می دوم سمت گوشیم تا مبادا تو پشیمون شده باشی...مبادا پیام داده باشی..مبادا یه موقع گفته باشی..من هنوز دوست دارم..و من خواب بوده باشم...اصلا مهم نیست که همش خیاله....!

    اصلا مهم نیست چقدر حالم بده....حداقل برای تو که مهم نیست..... اصلا مهم نیست که هنوز نگرانتم اصلا مهم نیست که هر لحظه به این فکر می کنم الان کجایی.....الان داری به کی لبخند می زنی الان به چشمای کی زل زدی اصلا مهم نیست که دل کیو داری می بری.....

     

    اصلا مهم نیست که تک تک اینا برام مهمن..!

     

    ولی الان اصلا مهم نیست ..می خوام همه ی خاطراتو بسوزونم..ساعت شیش صبحه..هه...جلوی شومینه..یه عکس از تو هست.. به همراه همه ی خاطراتت می سوزن..و من نشستم و شعله هارو تماشا می کنم..ساعت شیش صبح اینجا یه روح متلاشی شده هست که تو این چند وقت شعله های آتیش رنگی ترین رنگیه که تو این روزای خاکستری و سیاهش دیده.. یه روح متلاشی شده که تلخ لبخند می زنه....و اصلا مهم نیستی براش.....اصلا..همه ی وعده های که بهم دادی بی معنی ان الان..دیگه هر رد و نشونی از تو منو شکنجه می کنه....ای کاش بلد بودی اون خنده های لعنتیتو از ذهنم پاک کنی ..چطور اونا رو بسوزونم؟ ....اصلا مهم نیست..از زندگی بریدم...همه ی زخم هایی که ازت خوردمو پنهان کردم..از زندگیم برو بیرون...برو بیرون..از ذهنم..... از دل لعنتی بیچارم که باور نمی کنه تو می تونستی انقدر نامرد باشی هم برو بیرون..می فهمی؟از زندگیم برو بیرون..برو بیرون و پشت سرت درم ببند..می دونی هر وقت آرزو کردم که از دستت ندم ستاره ها با آرامش سقوط می کردن...همش بخاطر من بوده..... دیگه نمی تونم که تو رو از دستت ندم..فقط دارم روحمو بیشتر آزار می دم..تو دیگه مال من نیستی..با اون خنده هاتم دل لعنتیم یجوری کنار میاد..همه جا شعله ور شده...انتقام گرفتن دلچسبه وقتی می بینم من این طرف شومینه با لبخند تلخم و بغضی که هر لحظه بیشتر می خواد بشکنه نشستم و عکس های تو روبه روم دارن التماس می کنن که نجاتشون بدم..اصلا مهم نیست.هر چی بود سوخت..تموم شد...ا

  • ۲۶
  • نظر [ ۱۶ ]
    • Vani =]
    • چهارشنبه ۶ اسفند ۹۹